ابیات از فرامرز عامری...
یک دیشبی که آمده بودی به خواب
من من از غم فراق تو خوابم نبرده بود...
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد...
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است
حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام
مردمان این زمانه سنگسارم می کنند..
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۸/۳۰ ساعت توسط یه دیوونه
|
تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی